تا حالا شده برای رفتن به جایی کلی برنامه ریخته باشید و ناگهااااااان در اثر یک اتفاق برنامه تون زیر و رو بشه؟
سه شنبه(96/5/17) برای شب برنامه ریخته بودیم که بریم نزدیک ترین پارک و برای شام هم قرار بر سالاد الویه شد.
وقتی همه رسیدن داشتیم میرفتیم که به هم بپیوندیم یه دفعه یکی از جمع مون از هفت تا پله
حالِ بعضی دوستی ها مثل خوردن یک لیوان شربت پُر از یخ وسط گرما ماه تیر هستشن.
اون روزها که از قسمت "وبلاگ دوستان" وارد وبلاگ هاشون میشدم و کامنت میذاشتم و خط به خط پست هاشونو با عشق میخوندم فکر نمیکردم روزی که بلاگستان اونقدر سوت و کور بشه که خیلی ها درِ وبلاگ هاشونو تخته کنن و برن باز هم این دوستی ب
اولین باری که کار کردم و از اون کار درآمد به دست آوردم سال 92 بود فکر میکنم که به واسطه دوست خوبم اردیبهشتی بود میرفتیم مدرسه منظومه خرد . واقعا اینقدر این کار با وجود این که خیلی کم بود برام حس خوبی داشت که از اون به بعد هر وقت از جلوی اون مدرسه رد شدم لبخند به لبم اومد.
حالا این روزها با وجود این
بعضی از جاها هست که باید هم روز هاش رو تجربه کرد هم شب هاش...
شنبه(96/5/14) که تعطیل شد دست کمی از غروب جمعه نداشت برام. رفتیم پاساژ گردی بلکه دور دوری کرده باشیم که یکدفعه از اونجا خودمون رو وسط میدون تجریش یافتیم که داریم ماشین میگیریم بریم دربند
تاکسی نبود و مجبور شدیم سوار شخصی بشیم ولی وقتی خوا